بچه ها این گربه هه ایران ماست.!
پراکسی جديد
فيلتر شکن
برای دوستان در ايران
اصغرآقا، نوشته هاي هادي خرسندي
خودشه! تنها فیسبوک فعال من

Khodeshe-W.jpg
خودشه! تنها فیسبوک فعال من


---------------------------
چهل پنجاه تکه‌ي تصويري با يک کليک
با سپاس از دکتر احمد مصطفوي و تلويزيون غيرانتفاعي «ايران من» در شهر پرتلند، ايالت اورگان، آمريکا
hadi-tubeW.jpg
برنامه‌‌ي «لونا شاد» براي VOA
شرح حال هادي از زبان داداش منصور
شاپرک در شوي باباش!
مصاحبه با «پيوند خرسندي»
براي بچه‌هاي ايران
(بچه‌ها اين نقشه‌ي جغرافياست ...)

چارلي چاپلين اسلامي
شعر الزايمر (پر بيننده‌ترين تا اينجا: 68هزار و 708 بار) و يک عالمه ديگه .......
اما مهمتر از همه‌ي اينها شعر سيمين بهبهاني عزيز است. بزرگترين شاعر روزگار ما، سخنوري دلير که شعرش و خودش در کوچه و خيابان وطن روان‌اند!

بچه ها اين گربه هه ايران ماست

سرود «بچه ها اين گربه هه ايران ماست» را تاکنون چند خواننده اجرا کرده‌اند و چند نقاش به تصوير کشيده‌اند و برايم فرستاده‌اند.
محمود زنده رودي هنرمند نقاش بيش از همه روي گربه‌ کار کرده است. (حسين زنده‌رودي هم قول داده که آن را مصور کند.) اين تابلو در يک حراج خيريه در لس آنجلس به ابتکار هما سرشار، توسط شهره آغداشلو به مبلغ پنج هزار دلار به فروش رفت، اما وقتي من به صحنه رفتم و شعرش را خواندم، شش هزار دلار ديگر رفت روي تابلو!! از آن يازده هزار دلار 2تاش به من و نقاش رسيد.
محمود زنده رودي در شهر مونپيليه در جنوب فرانسه اقامت دارد و نمايشگاه‌هاي بسيار برگزار کرده.
اين سايتش: zende.org
GorMah3W.jpg

testW.gif
اين فهرست اشعار انتخابي هادي خرسندي به تدريج تکميل ميشود.
کساني که شعر بخصوصي را ميخواهند لطفاً در پائين (بخش «نظر») خبر بدهند.
@ اوباما و همسر مش حسن
@ رفراندوم
@ قاضي شرع نبي گاز گرفت
@ اسرار درون
@ راهبندان
@ سقف فلک (غزل حافظ)
@ دست آخر سور زد
@ دوبيتي هاي فضائي
@ غزل سکس و اروتيسم
@ عشقبازي با دختر آمريکائي
@ کاش من هم اورانيوم بودم
@ اگر حمله به ايران آورد بوش
@ سنگ قبر حسن سه کله!
@ نامه سگ زرد به شغال
@ ماهي کوچولو و کاپيتان آمريکائي
@ شرفيابي به حضور فرزند!
@ قند پدرسگ
@ روي بيداد زمين جان نوه
@ خاک عالم بر سرم
@ الزايمز
@ چارلي چاپلين اسلامي
@ بر سر من خورده دوش - کتيبهَ داريوش
@ دوباره ميچاپمت وطن
@ در حمام وطن
@ پيشواز مرگ پاپ
@ همبستگي با بم
@ پيرزني را ستمي در گرفت. (با رفسنجاني)
@ پيرزني را ستمي در گرفت.(با احمدي نژاد)
@ به به چه پنيري
@ غزل عاشقانه
@ مانتوي پيرزن و آبروي دين
@ بکارت
@ ناوگان آمريکائي و ماهيگير ايراني
@ نامه احمدي‌نژاد به بوش

@ ياد نازي در سالگرد بمب لندن

@ جمله سازي

@ مقام شتر در سرزمين مادري

@ جمکران

@ شيخ و دلال و خاتمي و والدين
@ ماهواره با ريموت کنترل
@ بچه‌ها اين نقشه جغرافياست

@ اصلاح طلب
@ سلطنت‌طلب

@ روزگاري داشتيم
@ گرگ خوش‌خصال
@ مرغ زيرک در اوين
@ خانم ايراني رئيس شرکت دل
@ رباعيات در رابطه با آيت‌الله بروجردي
@ خزر مال ايرانيان است و بس
@ پدر مهندس موسوي خوئيني
@ نامه امام مرحول به نوه ناخلف
@ ديد موسا آن جوان

      
خرسندآپ کمدي در راديو فردا

خرسندآپ کمدي در راديو فردا اينجا را کليک کنيد


دوشنبه 26 آذر 1397

شبی که من کاج شدم


سالهای اول تبعید، در غربتِ گرفته‌ی لندن، سال نو مسیحی که نزدیک می‌شد، بچه ها کاج می‌خواستند که چراغانی کنند. من می‌گفتم خفه، کاج مال خارجی‌هاست، ما ایرانی هستیم! بچه‌ها میزدند زیر گریه که چرا «هُویک اینا» می‌خرند؟ آنها هم که ایرانی‌اند. سرشان داد میزدم که آنها ارمنی هستند. بچه ها گریه‌کنان می‌گفتند «خوب ما هم ارمنی هستیم!»
می‌نشستم چهار ساعت برایشان فرق مسیحی و مسلمان را توضیح می‌دادم و برای فریبشان دم از مسلمانی هم میزدم! بچه‌ها می‌گفتند پس خودت اگر مسلمانی، چرا مثل مادر بزرگ نماز نمی‌خوانی؟ عصبانی می‌شدم می‌گفتم خفه! کاج خبری نیست.

مادر بزرگشان می‌گفت مادر حالا یک کاج برایشان بخر. خوشحال می‌شوند. درخت که دیگر ارمنی و مسلمان ندارد!
می‌گفتم مادر شما چرا؟ می گفت مادر‌جان غریبی است دیگر. اگر توی مملکت خودمان بودیم اقلاً الآن میبردیمشان سینه‌زنی تماشا کنند. (آن سال «تاسوعا، عاشورا» افتاده بود به «تولد مسیح» و آغاز سال میلادی)
مادرشان می‌گفت بچه‌ها می‌توانند کاج بگیرند بگذارند توی اتاق خودشان. می‌گفتم من به یک اتاق فکر نمی‌کنم زن، به یک مملکت فکر می‌کنم! به تاریخش، به تمدنش، به فرهنگش که این همه خون برای آن ریخته شده. می‌گفت خدا را شکر خون تو ریخته نشد!

زیر بار کاج نمی‌رفتم. هیچوقت با هیچ درختی اینقدر کینه نداشتم. حاضر نبودم یک پول سیاه به کاج بدهم. گدابازی نبود البته. مفت هم نمی‌خواستم. یک لجاجی بود که نمی‌دانم از کجا آمده بود و به کجا رفت!
مشکل من فقط نباتی نبود، انسانی هم می‌شد. بچه‌ها حرف از بابا‌نوئل می‌زدند که برایشان هدیه می‌آورد. من می‌گفتم خفه، ما عمونوروز داریم! مادرم می‌گفت کجا ما عمو‌نوروز داریم مادرجان؟ اینها فروشگاه هاشان پر از بابانوئل است. می‌گفتم مادرجان، حقه بازی است! دروغی است! آدم‌های معمولی را به شکل بابانوئل درآوردهاند! دخترکم می‌گفت ولی شوکولاتهاشان راست راستکی است. مادر می‌گفت من این همه سال عمر کردم، تا بحال یک عمونوروز در ایران ندیدم.

نگاه گلایه‌آمیز به مادرم می‌کردم که مادر جان! مرا جلوی بچه‌ها کنف نکن. می‌گفتم بچه ها! نوروز که می‌شود ما توی ایران حاجی‌فیروز داریم که میآید می‌زند و می‌رقصد. بچه‌ها می‌پرسیدند کادو هم به بچه‌ها میدهد؟ مادرم میگفت: نه بابا، یک چیزی هم دستی می‌گیرد! بچه‌ها را از مادرم دور می‌کردم و می‌نشستم برایشان از پیدایش نوروز و جمشیدجم می‌گفتم ... خشایارشا را برایشان توضیح می‌دادم! بچه‌ها هیچ علاقه‌ای به آشنایی با نیاکان باستانی نشان نمی‌دادند.
یک روز که از افتخارات باستانی تعریف می‌کردم، پرسیدم بچه ها می‌دانید در ایران قدیم، هُوَخشَترَه کی بود؟ پسرکم گفت: آره. شَتَرَق می‌زده توی گوش آدم! خواهرش در جوابش گفت نه‌خیر. آدمهای آن موقع گوش نداشتند چونکه گوشهاشان را می‌بریدند! ...

بله، حکایت بردیای دروغین را هم برایشان گفته بودم تا از کریسمس و ژانویه و بابا‌نوئل و سانتا کلوز ... منصرف (و بلکه منحرف)‌شان کنم.
بعد از تعطیلات سال‌نو، بچه های ما، تنها- یا معدود – دانش‌آموزانی بودند که هیچ هدیه‌ای از خانواده نگرفته بودند تا برای همکلاسی‌ها و آموزگارانی که سراغ می‌گرفتند – رسم معلم هاشان است که انگار بپرسند – تعریف کنند. در عوض به آنها یاد داده بودیم که با افتخار بگویند، عید ما سه ماه دیگر، در اول بهار است، نه سر‌سیاه زمستان.
یک‌بار آموزگار از دخترم پرسیده بود در عید شما پدر و مادرتان چه کادویی می‌دهند؟ جواب داده بود: پارسال برایم جوراب خریدند، امسال می‌خواهند کفش بخرند. ...باری ...

بله، باری ... مدتی طول کشید تا فهمیدم شریک شدن در جشن مردم دیگر و شادی کردن همراه دیگران، هیچ اشکال قانونی و ناسیونالیستی و شووینیستی و حتی مذهبی! ندارد. بخصوص در عالم بی خط‌کشی بچه‌ها. تاره حسنش هم این است که آدم شادی می‌کند! مدت ها طول کشید تا به حقیقتی برسم که ندیدنش را به پناه بردن به افسانه، جبران کرده بودم. ... مدت ها طول کشید ... ، اوه، نه! حوصله‌ی آنجور نویسندگی ندارم! خودتان تا تهَ‌ش بخوانید.

یک سال، شب کریسمس، بچه‌ها را غافلگیر کردم. راستش از کاج‌هایی که با چراغهای کوچک و رنگارنگ پشت پنجره‌ی مردم میدیدم، خوشم آمده بود. یک مقدار حسرتی شده بودم. تازه می‌فهمیدم بچه‌ها چه می‌کشند. هرچه فکر کردم، دیدم هیچ خطری نیاکان باستانی و افتخارات ملی مرا تهدید نمیکند. دیدم یک کاج، کوچکتر از آن است که تاریخ و تمدن مرا زیر سوال ببرد. حتی فکر کردم آحاد نیاکان باستانی هم اگر الآن در لندن بودند، چه بسا کاجی روشن می‌کردند. نادرشاه، جواهراتی را که از هند آورده بود به آن می‌آویخت و عادلشاه بیضه‌ های بریده آغامحمدخان را.

در آن غروب سرد و تاریک و دلگیر لندن، یک کاج حسابی، ولخرجی کردم. النگ و دولنگ و زرق و برق و سیم و لامپ‌های مربوطه را هم خریدم و بردم خانه، ولی دیر کرده بودم. طبق معمول، دیر کرده بودم. یک چند سالی دیر کرده بودم. گفتم که، «مدتی» طول کشیده بود!

بچه‌ها (بچه‌های سابق) که از شهر دانشگاهی‌شان برگشته بودند، مرا که با آن وضع دیدند، کاج را رها کردند و خودم را چسبیدند و سرپا واداشتندم روی صندلی و آنوقت همهی آن زلم زیمبوهای تزیینی و چراغانی را به من آویزان کردند، سیم برق را دورم پیچیدند و حسابی که سیم‌پیچ و آذین‌بندی شدم، دوشاخه را زدند به پریز و دوربین عکس و فیلم آوردند. مادرشان، همزمان، لامپ سقف را خاموش کرد. مادرم می‌گفت اذیت نکنید بچه م را!
جسم و جانم انگار بین زمین و هوا معلق بود، معلق و نورانی. یک احساس کاج شدن عجیبی به من دست داده بود. ......
---------------------------
لندن. 27 آذر 79 دسامبر 2000

 

چهارشنبه 30 آبان 1397

پاسخ مکارم شیرازی به سئوالی درباره ترمیم بکارت دختران


شفقنا ـ آیت‌الله مکارم شیرازی به پرسشی درباره ترمیم بکارت برای حفظ آبروی دختر پاسخ گفته است. (سایت گویا - امروز)
پرسش: اگر دختری مرتکب زنا شود و بکارت او از بین برود دختر توبه کرده است، برای حفظ آبرویش باید چکار کند؟
پاسخ: می‌تواند بدون سر و صدا نزد طبیبی برود که او را ترمیم کند و جدا توبه نماید و با اعمال نیک آینده، گذشته را جبران نماید.
-----------
دم این مرجع تقلید گرم. برای سپاس از ایشان سروده بکارت را با آخرین وارسی اینجا میگذارم.
-----------
بکارت
-----
این سروده مال سالی است که امامجمعه ی اصفهان آمار داده بود:
«۷۴ درصد دخترانی که به شوهر میروند، بکارت ندارند.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بکارت و شیخ الاسلام - نسخه نهایی
---------------
الا ای شيخ جويای بکارت
به وضع و حال دخترها چه کارت؟

تو میگوئی بکارت ها که پاره-ست
دقيقاً درصدش هفتاد و چارست

ببينم از کجا آوردی آمار؟
کجا در کار بردی متر و معیار؟

شمارش را به ديگر کس سپردی
و يا خود رفتی از داخل شمردی؟!

اگر حدسی، و گر آن را شنفتی
چرا از مابقی چیزی نگفتی؟

نگفتی بيست و شش درصد بکارت
نشان باشد ز انواع اسارت

اسارت در حصار بربریت
گرفتار موازین خریت

گروهی ترس خورده، صاف و ساده
اسير انجماد خانواده

برادر غيرتی و آبرودار!
پدر هم محترم! در کوچه بازار

بکارت مال دوران های دور است
به زن های جوان تحميل زور است

بکارت مثل پوشاک و حجاب است
که وابسته به حق انتخاب است

نجابت، شيخ نادان، پرده ای نيست
به اينکه داده ای يا کرده ای نيست

خودت شام زفاف ای شيخ بدذات
بکارت داشتی ارواح بابات؟

برای تو کسی پرونده هم ساخت
و يا بر پشت و پیشت کنتور انداخت؟

در ِ کون ِ شما کنتور اگر بود
سر يک هفته کنتور هم دمر بود

اگر يک روز باشی توی حوزه
بواسير تو ميچسبد به لوزه

و تو حالا به جبران خسارت!
ز دخترها طلب داری بکارت؟

***
امام ِ جمعه آ، يک چيز ديگر
نميدانی، نميفهمی، مکرر!

اگر شد پرده ای هرگونه پاره
نخ و سوزن همانا راه چاره

از آن بهتر، نوار ویرجینی ست
که فخر جمله مصنوعات چینی ست

خودت بفروش با نرخ مناسب
بشو کلاَ حبیب الله کاسب:

رسد از ره جناب شاه داماد
که کرده باغ ها را قبلاً آباد

تنی اينسوی و آنسو تاب داده
مزارع را يکايک آب داده!

بسا با دختر و زن گشته نزدیک
رسانده کار را تا جای باریک

پس از کلی که لذت ها چشيده
کنون آقاپسر بيرون کشيده!

بيفتاده به فکر خانواده
زنی خواهد نجيب و صاف و ساده

عروس اش را بده کالای چینی
بگو: داماد، خیرش را ببینی!

چنان آنرا بکن شخصاَ ازاله
که عمه حظ کند از آن و خاله
***
امام جمعه آ، ای آیت حق!
که حتا در بلاهت ناموفق!

نبر سر را درون بستر خلق
که بینی گوزشان را تا ته حلق

نگو از آنچه سررشته نداری
نرو دنبال نطق ابتکاری

مناسبتر بکن دائر دکان را
که بشناسی همه اجناس آن را

فور اگزامپل دکان بول و غايط
بخور آنقدر تا جانت درآيت!

 

چهارشنبه 31 مرداد 1397

در سپهر سهراب


آب را گل نکنیم
در فرودست انگار
کفتری غر زد و رفت

مرد بقال از من پرسید
دل خوش میخواهی؟
من به او گفتم نه
خربزه میخواهم
مرد بقال به من خربزه داد
و دلم را خوش کرد

اهل ایرانم
و پناهنده به یک شهر سوئد
طرف قطب شمال
من نخواهم اسمش را گفتن،
(بدبختی)
یک کمی بی ادبی است!

خواهرم دلخور شد
و همان هفته ی اول
به ادارات پناهندگی شهر نوشت
من درین شهر ندارم دلِ خوش
اسم آن فارسی اش، ناجور است
و جوابش دادند
برو پاریس اگر میخواهی
خواهرم گریه کنان
به دلیجان برگشت.

پدرم وقتی مرد
نامه آمد که دو تا عکس جدید
بهر ویزا بفرستد به سوئد

من به ویزا میگویم عشق
من به ویزا میگویم درد
من به ویزا میگویم کوروش
من به ویزا میگویم افسوس
من به ویزا میگویم ایذا

من مسلمانم، نه
من مسلمان بودم
آنهم نه
من نمازم را وقتی میخوانم
که بدانم که خدایم عربی میداند
و مرا میفهمد

من نمازم را وقتی میخوانم
که بدانم که خدا میفهمد
که من از معنی گفتار خودم بیخبرم

من الاغی دیدم
روضه را میفهمید
و لگد میزد بر سینه ی خود

من کشیشی دیدم
بچه را میفهمید
و همیشه پسری را میبرد
پشت دیوار کلیسای بلند

پاسداری دیدم
وقت شلاق زدن
یا حسینی میگفت
یا حسینی میگفت از ته دل
که حسین اش یک ماه
لای پائین تنه ی زندانی
میماسید

من آخوندی دیدم
هسته ی خرما را میبلعید
که نفهمند چطور اینهمه خرما خورده

شیخ پیری دیدم
تازه روآمده و نوکیسه
همچنان سنتی و کهنه پرست
بنز را دوست نداشت
آرزو داشت به او
یک خر ضد گلوله بدهند

مرد جاکش از من پرسید
صیغه ای میخواهی؟
من از او پرسیدم
آیت الله کجاست؟
او خودش صیغه ی رسمی دارد
زن و دختر دارد
دستک و دفتر دارد
کلینکس نذری
در اتاقی دلباز
پنجره ش رو به حرم
صحن قدس رضوی

اهل فیسبوکم
لایک و مایکی دارم
در کامنتم جریان دارد سنگ
جریان دارد فحش
جریان دارد خواهر مادر
عکس من پیدا نیست
اسم من مجعول است
پاچه گیرم اما
پاچه خارم اما
دُگم از پشت کامنتم پیداست

کفش هایم کو؟
آمدم بهر نماز
با خدا راز و نیاز
خادم مسجد گفت
یکنفر آقای نورانی
شال سیّدشهدا بر کمرش
هاله ی شیرخدا دور سرش
آمد و کفش ترا با خود برد
من نمیدانستم یکسان است
نمره ی کفش من و پیشنماز

چه کسی بود صدا زد احمق؟
من همینجا هستم
سر این چاه بزرگ
منتظر بهر ظهور

باید امشب بروم
یکنفر آنطرف دریاها منتظر است
که به من قایق سوراخ خودش را بفروشد برود
مرد با ایمانی است
میرود پای پیاده طرف کرب و بلا

گنبدی دیدم از جنس طلا
کفتری را دیدم رقص کنان
فضله انداخت بر آن گنبد و رفت
و افق روشن شد
بر سر کنگره ی دانایی
کفتری میخندید

سوسکی را دیدم
که ز دیوار امامزاده بالا میرفت
شاهدان میگفتند
آدمی بود این سوسک
فحش بر آل پیمبر میداد
و امامزاده در خشم آمد
جا بجا سوسکش کرد
من جلوتر رفتم
گوش خود کردم تیز
سوسک فوق الذکر
همچنان فحش به پیغمبر و آلش میداد
شاهدان میگفتند
این امامزاده گوزپیچ شده
و نمیداند دیگر چه کند با این سوسک.
-----
هادی - آخر مرداد ۹۷

 

شنبه 27 مرداد 1397

سهم ما از دریای مازندران

AUQ.jpg

 

سه شنبه 29 خرداد 1397

عطا .... مهاجرانی

%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C.jpg

 

شعری درباره ی تملق-مالی جناب آقای مهاجرانی از امام راحل

httphttps://www.youtube.com/watch?gl=US&hl=uk&v=XyJz-dxK-yQ
این کلیپ ویدیویی ۱۲ سال است که روی یوتیوب است. خانم مهشید امیرشاهی، نویسنده ی بزرگ از یکی از شعرهای من خوشش آمده و به زیبایی آن را خوانده است. آقای نیما مینا، استاد دانشگاه لندن (سوآس) فیلم آن را گرفته.
قضیه برمیگردد به جمله ی توصیفی جناب آقای عطاالله مهاجرانی وزیر ارشاد اسبق در باره ی امامخمینی:
«چراغ صاعقه، خاکستر سرودش بود» که خود یک مصراع شعر فراموش نشدنی است.

امام ما که جهان کُرک تار و پودش بود
قيام روز قيامت خم قعودش بود

سحر به چشمک او زرپ نصف شب ميشد
به يک اشاره ديگر افق عمودش بود

به فرق عالم و آدم چنان نهالي کاشت
که آتش دل ياران بخار کودش بود

اگرچه آخر شب ها دماغ خود بگرفت
سه تاي بحرخزر فين صبح زودش بود

ز فوت خويشتن آتشفشان بپا ميکرد
اگر که حوصله ميکرد و توي مودش بود

بوقت جنگ هزاران کلاهک اتمي
سوار هم شده نصف کلاهخودش بود

اگر که يک پک کوچک به مارلبورو ميزد
عراق و اردن و ترکيه غرق دودش بود

شهاب ثاقب اگر سنگ فندکش ميشد
تکان زلزله آرامش وجودش بود

خلاصه اينکه به حکم وزارت ارشاد
«چراغ صاعقه خاکستر سرودش بود»!


 

خودکشی عقرب ها*

%D8%B9%D9%82%D8%B1%D8%A8.jpg

خودکشی عقرب ها*

ای همه تُف های عالم بر سر و ریش شما
سِنده بوی عطر شانِل میدهد پیش شما

تُف به ایمان شما انسان ستیزانِ پلید
تُف به جمع بدنِهادِ ضدِّ درویش شما

خَلقِ عصیان کرده، سیفون را بزودی میکشد
بی دلیلی نیست استیصال و تشویش شما

های ای جَرّاره کژدم ها، زمان رفتن است
مصرفی دلچسب دارد بعد ازین، نیش شما!
----------
*معروف است که عقرب در تنگنا که میافتد،
خود را نیش میزند و خودکشی میکند.
هادی

 

سه شنبه 11 ارديبهشت 1397

شبی در دانشگاه لندن

https://www.youtube.com/watch?v=qgIeCuntTKA

 

دوشنبه 21 اسفند 1396

هفت سین

%D9%87%D9%81%D8%AA%20%D8%B3%DB%8C%D9%86.jpg

 

دوشنبه 7 اسفند 1396

غزلی از بچگی های حافظ

غزلی از بچگی های حافظ

دوش دیدم که ملاِئک در میخانه زدند دررفتند
گل آدم نسرشتند، فقط ور رفتند

(از ازل مطلع این شعر نمیشد میزان
چونکه اوزان عروضی ز کفم دررفتند)

ای خوش آن بچه جنینان که ز آزار رژیم
یا به کورتاژ و یا خارج کشور رفتند

آبنبات چوبی ما اهل عبا دزدیدند
لیس بر آن زده و بر سر منبر رفتند

باربی های طلاموی عروسک بازان
همه در مقنعه از وحشت رهبر رفتند

بچه را که رساندند دم جبهه ی جنگ
شیخکان جانب یک جبهه ی دیگر رفتند

آن شبانروز که ما بر سر مین میرفتیم
قُپٌه داران همه آسوده به سنگر رفتند

قاتلان خون جوانان وطن نوشیدند
بعد سرمست ازین باده به بستر رفتند

حضرات علما همسر دوم سوم
که گرفتند دوباره پی همسر رفتند

بیوه های شهدا، سورپریزی، سر ضرب
همه با حکم ولی یکشبه شوهر رفتند

تا که در مجلسشان حق زنان شد پامال
وکلا از عقب «عدل مذکر!» رفتند

پیر شورای نگهبان چه فسون کرد مگر
که به نزدش همه چون کلفت و نوکر رفتند

دیدی آن هیئت طلاب، شب عاشورا
تا سحرگه به عزاداری بهتر رفتند

هیئت قیمه خوران در پی کشتار حسین
با تشکر همه از شمر ستمگر رفتند

واعظان بر سر گلدسته ی مشرف به حرم
در پی دیدن زن های پیمبر رفتند

مسجد شهر شده پاتوق پااندازان
ای خوش آنان که سوی صومعه کافر رفتند

دیدی آن طایفه لُمپَنِ آقازاده
رنج نابرده چه با گنجِ میسر رفتند

بچه حافظ بِسِتان حق خود از باباشان
پیش از آنی که ببینی همه شان دررفتند

لندن – شهریور - بهمن ۹۶

 

دوشنبه 23 بهمن 1396

يكشنبه 15 بهمن 1396

پیام هادی خرسندی به بانوی بشدّت محجّبه

به گزارش کلمه، زهرا رهنورد، بانوی قرآن‌پژوه محصور در آخرین ملاقات خود با دختران خود، گفت: در آستانه چهلمین سال انقلاب خوب است بررسی کنیم ببینیم آیا حداقل ۴٠ قانون بنیادی در راستای حمایت از زنان، چه در جهت احترام به زن و چه در جهت رفع تبعیض‌ها تدوین و اجرایی شده است؟

زهرا رهنورد در ادامه تاکید کرده است: باید ببینیم در کشور ما چقدر از حقوق زن در انتخاب مظاهر زندگی مطابق شان و توانایی‌های بیشمار زنان و مطالبات آنها رعایت شده است؟ آن وقت خواهید دید بسیاری از اعتراضات زنان و دختران از جمله انتقاد نسبت به حجاب اجباری ناشی از عدم حمایت قوانین از زنان و دختران ایرانی است.
----------------
خانم جان!، بیخودی مغلطه نکن، موضوع را عوض نکن، مسئله ی حجاب را فرعِ مطالبات زنان وانمود نکن، کلی گوئی را کنار بگذار، آب قاطیش نکن، خوشخدمتی را راه دیگر بیاب. امید که زودتر از حصر حکومت درآئی، از حصر خودت هم درنخواهی آمد. با احترام هادی

 

دوشنبه 9 بهمن 1396

طلبه

یکی بود، یکی نبود
زیر چشماش چه کبود
طلبه نشسته بود
زار و زار گریه میکردش طلبه
بلاتشبیه، مث ابرای باهار گریه میکردش طلبه

- طلبه ی خاک تو سر - خور و خوابت مث خر
چی شده عر میزنی - جزّ جیگر میزنی
طلبه هیچچی نمیگفت

زار و زار گریه میکردش طلبه
بلاتشبیه مث ابرای باهار گریه میکردش طلبه

- طلبه ی خاک تو گور - گردنت سفت و قطور
نون میخوای، آب میخوای؟ - صیغه ی ناب میخوای؟
یار با وضو میخوای؟ - عشق پشت و رومیخوای؟

زار و زار گریه میکردش طلبه
بلاتشبیه، مث ابرای باهار گریه میکردش طلبه

ولی حالا تکونی داد سرشو
یک کمی آهسته کرد عرعرشو
گفت دیگه ذلّه شدم - ذلیل الملّه شدم
تو خیابونای شهر - زندگیمون شده زهر
تف و فحش و متلک - گاهی هم یه فصل کتک

مث سابق کسی هم پول نمیده به حوزه ها
به ابولفضل برکت نیس دیگه توی روضه ها
پولای گنده رو آیات عُظام برمیدارن
ارث خرس میبرنو سهم امام برمیدارن
با جت اختصاصی میرن نجف یا کربلا
بنز ضدگلوله سوار میشن میرن خلا
این وسط ما منتریم - طلّاب خاک تو سریم

طلبه گریه میکرد زار میزد
خودشو بر در و دیوار میزد

- طلبه میخوای سرت گرم باشه؟
زیر کونت کوسن نرم باشه؟
صاحاب منبر چل پله بشی؟
جون عمه ت وجیه الملّه بشی؟
خب برو پیش ائمه به پناه
بکنن وضعتو فوری روبراه
تو که رابطه ت درسته باهاشون
واردی به کوفه و کربلاشون
بگو حضرت علی - اون امام اولی
سوار خر مرادت بکنه - صاحب عقل و سوادت بکنه
بهت آبرو بده شرف بده - به خر مرادتم علف بده

از شهید کربلا بخواه بهت حال بده
هی بهت وقفی بده، نذری بده، مال بده
طلبه دردتو با حضرت عباس بگو
برو دور حرمش هرچی دلت خواس بگو
بگو زین العابدین دردتورو دوا کنه
بگو باب الحوائج حاجتتو روا کنه
بگو بت امام حسین ویزای کربلا بده
بگو بت امام رضا یک چمدون طلا بده

زار و زار گریه میکردش طلبه
بلاتشبیه، مث ابرای باهار گریه میکردش طلبه

- چرا دس به دامن زینب کبرا نمیشی؟
طالب معجزه ی حضرت زهرا نمیشی؟
طلبه بپّا که از شدت غم دق نکنی
غفلت از لطف امام جعفر صادق نکنی
خوبه زودتر به همه کارهای لازم برسی
خدمت بیت امام موسای کاظم برسی
به امامای عزیز حرفای منطقی بگی
به امام نقی بگی، به امام تقی بگی
بگو با معجزه شون کمک کنن
از تو رفع ستم و کتک کنن

طلبه گفت که چه کشکی، چه امامی، چی میگین؟
قصه ی معجزه ی ائمه رو با کی میگین؟
حرف معجزه کرامات چی چیه؟
اینهمه جهل و خرافات چی چیه؟
اینارو ما خودمون رواج میدیم
بیخودی به این ائمه باج میدیم
در عمل معجزه رو ما میکنیم
که یه مشت مِیتّو احیا میکنیم
اونا با معجزه ی آخوند و شیخ و طلبه
میکنن به مغز یک عده خرافی غلبه
اماما زندگیِ دوباره رو مدیون مان
اگه در کربلا پیداشون میشه، مهمون مان!
همه ابزارمونن - رونق کارمونن
ما به اونها جون میدیم - همه جور فرمون میدیم

زار و زار گریه میکردش طلبه
مث ابرای باهار گریه میکردش طلبه


- طلبه، یکی که حیّ و حاضره
به همه اوضاع عالم ناظره
غافل از مرحمت مهدی موعودی چرا؟
بیخیالِ امام زنده و موجودی چرا؟
میکنه حضرت مهدی همه چیزو رو به راه
بیشتر از هزار سال تجربه داره ته چاه!
پس برس خدمتشون بوسه بزن دستشونو
نشی دلخور اگه اینجوری کنن شستشونو!
فکر بیلّاخو نکن، بروت نیار، تقیّه کن
خودتو تو جمکران همصدای بقیّه کن

طلبه گفت ولی من با این چیزا خر نمیشم
دستخوش خرافه و جهل مکرر نمیشم
اینارو ما خودمون وارد دستور میکنیم
توی حوزه واسشون سناریو جور میکنیم
جمکران ساخت همین اواخره
خودمون هلش میدادیم که بره
اینا نوندونی ماس، باور و اعتقاد که نیس
مارو که عقیده بر امامت و معاد که نیس
دین و مذهب واسه ما خورد و خوراکه، نون و آب
پیش ما امام حسین، قیمه پلو، چلوکباب
میشه حضرت علی سوسیس و کالباس واسه ما
مکدونالده مثلن حضرت عباس واسه ما
کنتاکی فراید چیکن حضرت زهرارو میگیم
ساندویچ فلافل زینب کبرارو میگیم
پیتزا هم سهم امام جعفر صادق میمونه
ولی افسوس همه شون با قید «سابق» میمونه

دیگه حالا کار این رستورانا کساد شده
پنداری امت ما شعورشون زیاد شده
دیگه پول نذر شهید کربلا هم نمیدن
غذا هیچچی، بابت کوکاکولا هم نمیدن
روی انگشت وسطی حرمت و احترام ماس!
شستشون نذر و حواله به فلان امام ماس!
تا عبا عمامه مون پیدا میشه
سر ابراز محبت وا میشه
تف و فحش و متلک - گاهی هم یه فصل کتک

زار و زار گریه میکردش طلبه
مث ابرای باهار گریه میکردش طلبه
-----------
یاد شاملو و پریاش

 

دوشنبه 25 دي 1396

حماسه دی ۹۶ (نسخه تازه)

%DB%B8%DB%B9%DB%B8%DB%B9%DB%B8.jpg

بگو مرگ بر شیخ و اصحاب او
به فرقش بکوبید اسباب او

ز همبستگی ها توان آیدی
شهامت به پیر و جوان آیدی

درودم بر این ملت هوشیار
خصوصاَ جوانان یک کلیه دار

جوانان رعنای ایرانزمین
به کردار شایسته ی آفرین

جوانان خشمنده ی داغدار
که دیدند قتل هزاران هزار

که دیدند در قعر سلول ها
چه کردند با بندیان، غول ها

که دیدند با خواهران، مادران
چه کردند قوم تجاوزگران

که دیدند دست پدرها تهی ست
بجز وصله در سفره شان هیچ نیست

که دیدند همنوع خود گورخواب
همه چشم دریاچه ی اضطراب

که دیدند در مزبله کودکان
همه آرزوشان کف دست نان

جوانانِ بر استخوان کارد ها
که دیدند دزدی میلیارد ها

جوانان درد و جوانان رنج
جوانان بنشسته بر روی گنج

زنان، دختران بجان آمده
که بودند غمگین و وحشتزده

همه یک صدا در خروش آمدند
چو خون سیاوش بجوش آمدند

برآمد به پیروزی انگشت ها
همه گرز رستم شد آن مشت ها

به همت زن و مرد و پیر و جوان
چو رودی خروشان شدندی روان

فراموش کرده چپ و راست را
یکی کرده آهنگ درخواست را

ز غمناله فریادها ساختند*
به کاخ ستم لرزه انداختند

به یکسو زده ترس را، باک را
به وحشت فکندند ضحاک را

حماسه چنین آفریدند ناب
که اهریمنان را نمانده ست خواب

چنین شد که عمامه ها زرد شد
همی آش سردارها سرد شد

همه پاسداران گردنفراز
به رخ گشته همرنگ با تخم غاز

سر و صورت جیره خوار بسیج
به زردک فراز آمده از هویج

یکی بود سردار پوسترنشین
پراکنده صد پاره شد بر زمین

یکی بود آقای پوسترسرشت
زدودند او را ز دیوار و خشت

هرآنچه ز تصویر و تمثال بود
به روی زمین جمله پامال بود

خیابان همه پاکسازی شدی
چو خوش روزگاران ماضی شدی

درودم بر آن شرزه دخت رشید
که از موی خود روسری برکشید

چو پرچم، سر چوب کردش به دست
که پوشیدنش اختیار من است

ندارم سری در هوای حجاب
نمیترسم از طعنه ی شیخ و شاب

نه پروایم از پاسداران لات
نه بیم از بسیج و نه از منکَرات

بماندی در اوج ستون برقرار
چو تندیسی از غیرت و افتخار

کجا حیرت از کار این دختر است
که او دختر کاوه، اهنگر است

حکومت که دید این بزرگی ز زن
بخود گفت خاکت به سر جا بزن

چنین شد که ضحاک بنشست عقب
مگر خواب بد دید آن نیمه شب

چو دید آنچنان سنبه و زور را
بفرموده شل کرد دستور را

چنین گفت سرتیپ عالیجناب
که بندی نخواهد شدن بدحجاب

ازین پس نه آن ماجرا میکنیم
همه با زنان خوب تا میکنیم

از آنسوی ضحاک نکبت گهر
که پیچیده مار سیه دور سر

به ایوان درآمد پریشیده حال
رخش روشن از پرتو ارتحال!

شکستی خموشی روزان پیش
نشستی و دستی کشیدی به ریش

سخن را دوپهلو چنان داد ورز
که پنهان کند لای آن، ترس و لرز

یکی زد به نعل و یکی زد به میخ
کباب شکایت کشیدی به سیخ

که این اعتراضات و آشوب ها
همی بهر دژمن بود خوب ها

از این پس تلافی چنین میکنیم
گرفتارشان در اوین میکنیم

نه کس را به گفتار او گوش بود
نه آن گربه را ترس از این موش بود

جوانانِ یک کلیه، گفتند ها
تو ای قاتل نوجوانان ما

تو ای خون این خلق نوشابه ات
تو ای روح ابلیس همخوابه ات

تو ای رهبر پست کهریزکی
که سهراب را کشته ای، طفلکی

تو ای غرق خون کرده روی ندا
تو ای کشته بسیار، بی سر صدا

تو ای برده از سفره ها نان ما
تو ای واژگون کرده ایران ما

توی ای کرده صادر دلار و طلا
به سویس و سوریه و کربلا

توی ای آلت دست پوتین شده
تو ای اسب بی.بی.سی ات، زین شده

بمان تا ببینی، ته ماجرا
جواب جوانان ملی گرا

که دارد ادامه تکاپوی ما
ولو گر بیفتی به زانوی ما
------------------
* تپیدن های دلها ناله شد آهسته آهسته
رساتر گر شود این ناله ها، فریاد میگردد. - فرخی یزدی

 

يكشنبه 24 دي 1396

حماسه جوانان

درودم بر این ملت هوشیار
خصوصاَ جوانان یک کلیه دار

جوانان رعنای ایرانزمین
به کردار شایسته ی آفرین

جوانان خشمنده ی داغدار
که دیدند قتل هزاران هزار

که دیدند در قعر سلول ها
چه کردند با بندیان، غول ها

که دیدند با خواهران، مادران
چه کردند قوم تجاوزگران

که دیدند دست پدرها تهی ست
بجز وصله در سفره شان هیچ نیست

جوانانِ بر استخوان کارد ها
که دیدند دزدی میلیارد ها

جوانان درد و جوانان رنج
جوانان بنشسته بر روی گنج

زنان، دختران بجان آمده
که بودند غمگین و وحشتزده

همه یک صدا در خروش آمدند
چو خون سیاوش بجوش آمدند

برآمد به پیروزی انگشت ها
همه گرز رستم شد آن مشت ها

ز غمناله فریادها ساختند
به کاخ ستم لرزه انداختند

به یکسو زده ترس را، باک را
به وحشت فکندند ضحاک را

حماسه چنین آفریدند ناب
که اهریمنان را نمانده ست خواب

درودم بر آن شرزه دخت رشید
که از موی خود روسری برکشید

چو پرچم، سر چوب کردش به دست
که پوشیدنش اختیار من است

نه پروایم از پاسداران لات
نه بیم از بسیج و نه از منکَرات

چنین شد که عمامه ها زرد شد
همی آش سردارها سرد شد

چنین گفت سرتیپ عالیجناب
که بندی نخواهد شدن بدحجاب*

از آنسوی ضحاک نکبت گهر
که پیچیده مار سیه دور سر

شکستی خموشی روزان پیش
نشستی و دستی کشیدی به ریش

سخن را دوپهلو چنان داد ورز
که پنهان کند لای آن، ترس و لرز

یکی زد به نعل و یکی زد به میخ
کباب شکایت کشیدی به سیخ

که این اعتراضات و آشوب ها
همی بهر دژمن بود خوب ها!

از این پس تلافی چنین میکنیم
گرفتارشان در اوین میکنیم

نه کس را به گفتار او گوش بود
نه آن گربه را ترس از این موش بود

جوانانِ یک کلیه، گفتند ها
تو ای قاتل نوجوانان ما

تو ای خون این خلق نوشابه ات
تو ای روح ابلیس همخوابه ات

تو ای رهبر پست کهریزکی
که سهراب را کشته ای، طفلکی

تو ای غرق خون کرده روی ندا
تو ای کشته بسیار، بی سر صدا

تو ای برده از سفره ها نان ما
تو ای واژگون کرده ایران ما

توی ای کرده صادر دلار و طلا
به سویس و سوریه و کربلا

توی ای آلت دست پوتین شده
تو ای اسب بی.بی.سی ات، زین شده

بمان تا ببینی، ته ماجرا
جواب جوانان ملی گرا
----------------
*رئیس پلیس تهران: بدحجاب‌ها دیگر بازداشت نمی‌شوند. بی بی سی.۹دی.۹۶

 

سه شنبه 19 دي 1396

ویدیوی تازه

https://www.youtube.com/watch?time_continue=187&v=LmeEqNQxGkg

بَه. دو تا کامنت فحشی زیرش بم داده ن، آدم حظ میکنه .... خواستم اینجا نقلشون کنم، گفتم فوتینا، بذار اقلن خودتون یک کلیکی کرده باشین. (مشغولذمّه یین ویدیو را نگاهی نکنین، فقط فحشهارو بخونین. نامردیه. تازه دلیل فحشهارو هم پیدا نمیکنین اگه اولهاشو نبینین)

 

چهارشنبه 26 مهر 1396

 
 
 
این سایت را BookMarkکنید!

بایگانی